|
خاطرات دوستی های نتی دو شارلاتان! | ||
|
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:19 ] [ مهران و میثم ]
من هنوز خواب می بینم که دوره دوره ی وفاست، که اعتبار عشق به پاست، دنیا به کام آدماست، من هنوز خواب می بینم...
[ جمعه بیست و دوم اردیبهشت 1391 ] [ 19:0 ] [ مهران و میثم ]
[ دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391 ] [ 15:37 ] [ مهران و میثم ]
مهران- دوستی های نتی ما هم چنان ادامه داشت اما با آشنا شدن با یه نرم افزار به اسم نیم باز وارد مرحله ی جدیدی شد! درسا تموم شده بود و ما واسه کارای فارغ التحصیلی رفتیم شمال! خلاصه بعد از چند روز اس ام اس بازیو صحبت قرار شد همدیگرو ببینیم ولی گفت من تو رشت می ترسم بیا دانشگاه آزاد لاهیجان اونجا همو ببینیم. ما هم قبول کردیم! شب قبل بارون خفنی میومد که نگرانم کرد ولی صب دیدیم هوا عالی شده! با میثم راهی لاهیجان شدیم، از میدون شهدای لاهیجان تاکسی سوار شدیمو رفتیم دانشگاه آزاد. من یه سررسید با خودم برداشته بودم تا تیپم به دانشجوا بخوره و رامون بدن داخل! البته میثم دست خالی بود. یه نگاه به دانشگاه انداختیم، یا خدا چی میدیدم؟!!! چه تیپایی! همه فشن سنگین، تیپای عجق وجق! فقط ما تیپمون به دانشجوها میخورد! نگهبان جلو در بود ولی با هیشکی کاری نداشت، ما هم سرمونو انداختیم پایین و خواستیم قاطیه بقیه بریم تو ولی تا اومدیم داخب شیم نگهبانه گفت شما دوتا کارتاتون؟! نمیدونم از کجا فهمید ما دانشجوی اونجا نیستیم شاید از تیپامون که معمولی بودو فشن نبود!! هر چی رو مخ نگهبان کار کردیم که میخوایم بریم استادمونو ببینیمو کار داریم نذاشت که نذاشت. ناچاری زنگ زدم به نادیا قرار شد بیرون قرار بزاریم. بعد یکم علافی زنگ زد که ما بیرونیم بیا دیگه! ما رفتیم ولی هرچی گشتیم پیدا نکردم دیدم باز زنگ زد. - کجا دارین میرین؟ - داریم میایم پیشت دیگه، کجایی؟ - (با خنده) الان از کنارمون رد شدید که!! برگشتم دیدم 2 نفر تو ایسگاه اتوبوس نشستن دارن میخندن. رفتم جلو دیدم یه دختر خوشگل با یه دختر متوسط اونجان. با توجه به اینکه کلا ادم بدشانسیم گفتم حتما این متوسطست دیگه و شروع کردم به حرف زدن با اون ولی هرچی می گفتم اون یکی جواب می داد!! یهو خوشگله گفت: - یه لحظه وایسا!! فک کنم اشتباه گرفتی، نادیا منم! این دوستمه، شوهرم داره! به، دیدم اینبار شانس آوردم مثل اینکه! شروع کردیم به صحبت، دختر خیلی خوشگلی بود اما اخلاقش افتضاح بود! و اصلن از هم صحبتی باهاش خوشحال نبودم! می گفت پیاده اومدین؟؟ ماشین ندارین؟؟ منم که ازین سوالا بدم میاد حسابی ناراحت شده بودم ولی به روم نمیاوردم. بعد 20 دقیقه گفت : - دوستم داره میاد دنبالمون بریم ناهار بخوریم. - حالا چه عجله ایه، میری حالا - نه، الان باید برم! - بیا بریم تو شهر یه دوری بزنیم بعد میری ناهار. - تو بهمون ناهار میدی؟!! - من؟؟! - اره، اگه ناهار میدی بریم! - نه بابا، الان خیلی زوده، می چرخیم بعد میری بادوستت ناهار! - ماشین نداری که، دوستم داره میاد با ماشینش دنبالمون. - نمیای بریم؟ - نه، اینجوری نمیام. - عجب! یهو دیدیم یه ماشینه شاسی بلند جلومون ترمز کرد! بعدها فهمیدیم اسم این ماشین نیسان مورانوست! - دوستم اومد، ما میریم دیگه، خوشحال شدیم! سوار شدنو رفتن ما هم همچنان به ماشین شاسی بلنده دوستش نگاه می کردیم که دور می شد! یه تاکسی اونجا وایساده بود ازش پرسیدیم کجا میری گفت شهدا! بعدش نه من بهش اس دادم نه اون، همه چی تموم شد. پاشین برین به کاراتون برسین دیگه، تموم شد! [ یکشنبه دهم اردیبهشت 1391 ] [ 22:45 ] [ مهران و میثم ]
بزودی...
مهران- نیسان مورانو [ جمعه هشتم اردیبهشت 1391 ] [ 13:42 ] [ مهران و میثم ]
![]() میگن پسرای شوخ جذاب ترن، اما هیچ دختری حاضر نیست بهروز وثوقی رو ول کنه بیاد با حمید ماهی صفت دوس بشه!! [ پنجشنبه سی و یکم فروردین 1391 ] [ 22:59 ] [ مهران و میثم ]
سلام.میثم هستم از دوستان که به ما لطف داشتن و این همه مدت صبر کردن برای داستانهای اتفاقاتی که برامون تو دوستیای چتی میفته رو بنویسیم،صمیمانه تشکر میکنیم. تو این مدت نه اینکه ما در زمینه دوستی فعال نباشیم بلکه من به نت دسترسی نداشتم و مهران هم درساش سنگین. بهرحال اتفاقاتی که برام تو دوستی با کتایون دختر زشت لاهیجان افتاد رو براتون میگم. یه ظهر جمعه ی معمولی بود،ماهم که تو خوابگاه بودیم خوابگاه هم که دور از شهر واقعا مثه قبرستون بود(چون هیچ صدایی نمیومد!) ماهم که تنها سرگرمیمون فوتبال یا چت بود! و خب اونروز چت رو انتخاب کردم و طبق معمول وارد روم شدم و با این بچت با اون بچت! و بالاخره با یه آیدی صحبتمون گل کردو باهاش پی وی(خصوصی)چتیدم. میدونید چیه کلا تو چت یا هر نوع دوستی باید دنبال یه وجه اشتراک با طرفت باشیو هی روش تاکید کنی تا طرف بهت اعتماد کنه(البته ما هیچوقت از اعتماد کسی سو استفاده نکردیم و به قول مهران اگه دخترا از نیت مون که فقط دوستیه باخبر باشن همه دخترا میانو باهامن دوس میشن!)و واقعا هم حرف درستی میزد مهران. خلاصه آشنا شدیم و اسم تو چیه من میثم تو چی کتایون از کجایی لاهیجان کجا میخونی رشت ولی همدانشگاهی نبود متولد چه ماهی آبان! آهان پیدا کردم اون جه اشتراکو! بهش گفتم که تاحالا دختر آبانی برخورد نکردم و جالبه برام که با دختر آبانی آشنا بشم.دختر خوب و آرومی به نظر میرسید البته آبانی ها در کل آرومن.بدون اینکه بحث شماره رو پیش بیارم بحث قرار رو پیش آوردم! چون اگه کار به قرار نکشید حداقل شماره نقد شده باشه! بهش گفتم رشت بقراریم ولی قبول نکرد گفت نمیتونه و وقت نمیشه و میبینن و پلیس میگیره و فلان! البته اینا بهونه بود،بعد کلی اصرار که حالا چی میشه مگه ببینیم همو و چرا بهم اهمیت نمیدی و چرا دلمو میشکونی و آبانی اینقد بی احساس ندیدم و کلی اصرار!،آخرش کاشف به عمل اومد که بعله خانوم زشت تشریف دارن! گفت که من زشتم و نمیخوام بقراریم،البته اینم بگم که عکس نداده بودیم،این شد که باز کلی اصرار کردم که بابا اشکال نداره و منم بردپیت نیستمو مهم دل آدمه و من ازت خوشم اومده و تو برام خیلی خوبی و فلان،تا بالا خره خانوم راضی شد هفته ی بعد بقراریم. میدونید چیه،تجربه نشون داده دختری که میگه زشتم واقعا زشته! واسه خودتون خیالبافی نکنید که شاید خوشگل باشه و داره امتحانم میکنه و ازین حرفا! اینجور امتحان کردنا واسه قدیما بوده که حالا تو پست بعدی یه داستان قدیمی از این تیپ داستانها میزارم براتون. خلاصه شماره دادیمو اس ام اس بازی شروع شد! تو اس ام اس هاش ازین شکلکا زیاد بود کلا :-) و این هم یکی از نشانه های زشت بودن طرفه! خلاصه کلی اصرار کردم که همین هفته بقراریم،چون واقعا لذت هیجان اولین قرار وقتی که ندیدیش،از لذت کل دوستی هم بیشتره! بالاخره خانوم قبول کرد که آخر هفته بقراریم،و خوشبختانه آخر هفته کلاساش کنسل شد ولی به خونه نگفت که کنسله تا راحت بتونیم یکی دو ساعت بقراریم. و ما 4راه میکاییل قرار گذاشتیم.نم نم بارون میومد و منم چتر برنداشتم تا دوتای زیر یه چتر باشیم! رسیدم 4راه میکاییل و زنگ زددم و دیدم که اون سمت خیابون ایستاده! درسته درسته! همونطور که میگفت زشت بود! قد کوتاه 161 اما منم مرام گذاشتم و اصلا به روی خودم نیاوردم،طرف زشت بود ولی زشته قابل تحمل! قدم زدیم،زیر بارون،زیر چتر.دختر آروم و مهربونی بود،از خانوادش گفت و از پدر و مادرش که دوست بودن و ازدواج کردن! گفت که با پسر عمو هاش راحته و این حرفش حرص منو در آورد! آخه به من دست هم نمیزد! نمیدونم چرا به من که رسید عفتش گرفت! ولی ماکه انتظار زیادی نداشتیم بخدا. از ساعت12:30 تا 14:50 باهم بودیم و اونقد قدم زدیم تا یه جایی رسیدیم که تابلوی به سمت انزلی رو دیدیم! آخر قرار هم رفتیم یه پارک نزدیک گلسار نشستیم و موقع بلند شدن از رو نیمکت گفت که خسته س و بلند شدن واسش سخته ولی منه کم حواس اصلا به ذهنم نرسید که دستشو بگیرم و راحت بلند شه! پاشدیمو خداحافظی کردیمو رفتیم! از فرداش باز اصرار کردم که بقراریم ولی قبول نکرد! گفت این قرار رو گذاشتم که باورم کنی! گفتم قرار بذاریم دیگه چی میشه مگه! و گفت یه قرار کوتاه میذاره واسه دادن سی دی،آخه ازش قول گرفته بودم که برام یه سی دی بزنه از آهنگای ابی و چاووشی.با یه قرار کوتاه موافقت کرد و یه سی دی داد با یه مشما بادوم زمینی! باز دمش گرم هرچی که نداشت معرفت رو داشت!!! خیلی اصرار کردم که بیشتر بقراریم ولی قبول نکرد،حالا نمیدونم چرا شاید میترسید یا اون اعتماد به نفس لازم رو نداشت که به نظر من دومی محتملتره. بالاخره گذشت و گذشت تا بالاخره جواب اس ام اس هامونم نمیداد! خیلی ناراحت بودم چون من هیچ بدی بهش نکردم حتی زشتیشو به روش نیاوردم ولی اون بی تفاوت بود... رابطه دیگه خیلی سرد شده بود و اون دیگه جواب اس هامو نمیداد،و وقتی دوستیمون کات شد که یه دوستیه جدید چتی با خوشگل لاهیجانی پیش اومد که تو پست بعدی براتون میذارم انشاالله پست بعدی ماجرای آشناییم با خوشگل لاهیجانیه که براتون خواهم گذاشت [ سه شنبه پانزدهم فروردین 1391 ] [ 19:13 ] [ مهران و میثم ]
گلپونه ها بی همزبانی آتشم زد... [ جمعه نوزدهم اسفند 1390 ] [ 23:56 ] [ مهران و میثم ]
![]() میثم-دوستی داشتیم به نام آقای ح.ف که بمون میگفت بچه ها اینقد چت نکنید ول کنید این چتو! تو هر عرصه ای فعالیت کنی زنت از همونجا برات پیدا مشه ها!! ما اوایل حرفاشو جدی نمیگرفتیم!... ولی کم کم با دخترایی که آشنا شدیم بعضیشون اونقدر خوب و مناسب بودن که اگه از راهه درستی باهاشون آشنا شده بودیم بلاشک برای همیشه میموندیم باهاشون! بهرحال مراقب باشید! [ جمعه دوازدهم اسفند 1390 ] [ 23:10 ] [ مهران و میثم ]
[ سه شنبه سیزدهم مهر 1389 ] [ 12:32 ] [ مهران و میثم ]
|
||